فریاد…

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

در درونم چیزی فریاد می کند آری من تو را می خوانم آری من تو را می خواهم اما چگونه آه وای بر من چگونه در این ظلمت باطل تو را می خوانم اما هرگز به تو نرسیده ام آه سکوت ستارگان مرا به یاد پاییز طلایی می اندازد زمانی که در تنهای وجودم از خود تمنای ماندن می کردم در حالی که بی هیچ هدفی در سایه ها فراموش می شدم بر چشمهای آینه می نگرم آیا انها از آن من هستند پس چرا دیگر بی من هستند خداوندا به که گویم راز این دل چگونه به خود آیم زمانی که دیگر من هم نیستم چگونه گویم هیچ نبیند دردم هیچ نخواند قلبم
پس تو با من باش که بی تو هیچم در سکوت و تنگنای غم به خود می پیچم
ای تو تمام دنیای تنهای من ای تو روزگار تلخ و شیرین من
مرا رخصت پرواز ده ای که تویی روزی ده
دیوانه ی راز وجود خودم در تنگنای دل بی خود شده از خودم

ستاره کویر

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

با پرواز روح به دوردست ها . در جایی اتراق خواهم داد خیال خود را
در جایی که کسی تنهاست و جسم نیازمند را به سوی آسمان
بی کران گسترده و دست های سبز و لطیف را به نیایش وا داشته.
ای تداعی کننده ی روز مبادا خواهم فهمید تو را در شب های صاف و پر ستاره ی کویر . تنها و به دور از ریا .
مونسی به سوی خود می خوانی و در آن حال صور خیال من همچو یک پرنده بال خواهد گشود به سوی فراخوان دور خلوت انتظار تو
در پی باران تا صبح روشن
کنار تو خواهم نشست…

غرور یک ستایش!

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

برای من٬ هنوز هم تو مثل یک خیال خوب
شبیه آرامش عشق٬ غرور یک ستایش!
برای من همیشه تو٬ از آسمان رسیده ای
زلال و آبی و رها٬ به رنگ پاک ابرها
که از خدای آسمان٬ به قلب من٬ نشسته ای!
برای من٬ هنوز هم٬ تو حس خوب بودنی
پر از طنین امن عشق٬ خود مقدس منی!
برای من هنوز هم٬ تو مثل یک نیایشی
عمیق و آبی و شریف٬ وسیع و سبز و سربلند
که می رسانی ام به اوج٬ که می نشانی ام به نور٬
و می سپاری ام به عشق

لحظه ی گمشده…

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

مرداب اتاقم كدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .

زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .

اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .

***

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزيد .

زيبايي رها شده اي بود .

و من ديده براهش بودم:

رؤياي بي شكل زندگي ام بود .

عطري در چشمم زمزمه كرد .

رگ هايم از تپش افتاد .

همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمي گذشت .

شور برهنه اي بودم .

***

او فانوسش را به فضا آويخت .

مرا در روشن ها مي جست .

تاروپود اتاقم را پيمود

و به من راه نيافت

نسيمي شعله فانوس را نوشيد

وزشي مي گذشت

و من در طرحي جا مي گرفتم .

در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم

پيدا، براي كه ؟

اوديگر نبود .

آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟

عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد

حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد

و من چه بيهوده مكان را مي كاوم

آني گم شده بود

دوست…

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم

!!

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو به کوچه می کشاندم هوای چشمهای تو

و کوچه تاب می دهد به گامهای خسته ام شبی که پرسه می زنم برای چشمهای تو

شب است و کوچه ومن و خیال چشمهای تو دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو

از آن شبی که ماه من به اوج آسمان شدی فقط ستاره می کشم برای چشمهای تو

شبی خراب می شود حصارهای فاصله و آب می شود دلم به پای چشمهای تو

تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم به پیشگاه اعظم خدای چشمهای تو

و هی مرور می کنم نگاه اول تو را اگر نمی رسد به من صدای چشمهای تو

چه می کشاندم چنین به شاه بیت این غزل به جز نفس کشیدن هوای چشمهای تو

به پاس اینهمه غزل که می کنم فدای تو خدا کند که گل کند وفای چشمهای تو

دلم دگر نمی کند خیال چشم دیگری چرا که عهد بسته ام به پای چشمهای تو

لیلی و مجنون

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

خیلی حرفها تو دلم هست ولی نای گفتنش نیست…

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

ای ساربان، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی ، لیلای من چرا می بری

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری

تمامی دینم به دنیای فانی

شرار ه عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شوند حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا ، تو مرگ دلم رو ببین و برو

چو توفان سختی ز شاخه ی غم، گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی که در پای توفان نشسته

همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته

خیلی حرفها تو دلم هست ولی نای گفتنش نیست

عشقولانه…

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

اسپانيايي ها ميگن : “عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است “ايتاليايي ها ميگن: “عشق يعني ترس از دست دادن تو ! ” ايراني ها ميگن : “عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود …

مرا به آغوشت راه بده…

•سپتامبر 30, 2008 • یک نظر بنویسید

مرا به آغوشت راه بده ،مي خواهم براي اولين بار ببوسمت
بيا چشمانمان را ببنديم
مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد
وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم
وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم
چشمانت را باز كن
لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس،
ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم .
اي تنها هم آغوش من ،
بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام
وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ،
بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ،
از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد.
ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ،
ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند .